غم مبتلای این شهر به جهان شمرده گردداگر از لسان برآید غم از او فسانه سازد به قیامتم روم من به امید پر فروزتبه لباس گوشه گیران حرمت به دیده سازمز شرار اتش جان که شدم چو شمع سوزان و فقط دعای باران تب من فرو نشاند به دهل زنم نهیبی که چرا نمی نوازد بنوازم این کمان تا که تو را نشانه سازد
دل خود مدارم اما به مسیر عقل افتاد عجب از مدار دنیا که شب از سحر وزیندچه خطر کند غباری که به پا نهد نشانینرسد کسی به آنجا که پرنده پر نیابدنشود بیان غم دل به لبی که جان ندارد تو بخوان ز پرده جان که جفا فلک کشاند
00:35 - 5 April 2026