صدای سازدهنی با صدای شُرشُر بارون سمفونی نابی رو تو خیابونای شهر تهرون راه انداخته بود.مامان میگفت: «هرکس زیربارون به یهجا خیره بشه و فکراشو مرور کنه؛ از همه عاشقتره...»حرفشو قبول ندارم آخه از شما که پنهون نباشه؛ اونقدر پیگیر زندگی و زیست شدیم که از خاطرهمون رفته عشق و عاشقـیحالا من میگم..
عشق و عاشقی، شما «دوستداشتنِیواشکی» بخونش.آرزو بعداز ازدواجش خیلی شکسته شده، زود رنج و دلنازک، انگارے مثلا یه پارچه کهنهی قشنگه، لابهلای صندوق پرخاطرهی زنگارزدهی مادربزرگ؛ که باید با احتیاط بهش دست بزنی تا مبادا تاروپودش آسیب ببینه...یواشکیدوستداشتنو خوب بلد بود، بهطوریکه وقتی فکر
میکرد، لبخندش تا امتداد صورت لاغرش کش میاومد، وقتیم ازش میپرسیدیم:«خو چهمرگته دختر؟ چرا الکی لبخند میشینه رو لب و لوچهت؟! بینم نکنه گربهسیاه سرکوچه شدی، گلوت پیش قصابی حسابی گیره، ها؟!»آرزو که اعتراف نمیکرد به دوستداشتن کسی اما خب ما که میدونستیم؛ کوتاههم نمیاومدیم.انقدری لام تا کام
حرفی از عشق نزد، دیوونگی نکرد، انقدر باخودش فکر و خیال کرد که تهش مرغ از قفس پرید، جـلاد قصههم سر رسید.
19:24 - 19 April 2026