در ایام نوجوانی نوشتم:از کوهی، جاری شد، رودی به سمت دریامرغابی، پر می زد، می جست گاه و بیگابابایم، با بیلش، رفت تا کنار شالیمادرجان، با دستش، می زد نشای عالیتو روزا، آبادی، کارای خوب و دلکشتو شبها آبادی، چایی به روی آتشآبادی، مرغابی، هر آنچه دیده بودمحمدش را، ذکرش را، با دل شنیده بودم
