باید دوام بیاورم؛ درد دیگر حادثهای گذرا نیست، صورتِ ثابتِ وجود است؛ مثل سایهای که نه با نور محو میشود، نه با تاریکی. زخم، اتفاقی بر تن من نیست، تعریفی از من است؛ اگر روزی التیام یابد، چیزی از «من» باقی نمیماند جز پوستهای بینسبت با خودش.زمان در اطرافم میچرخد، اما در من متوقف شده است؛
لحظه ها عوض می شوند اما رنج یک (اکنون) کشدار است که امتداد پیدا کرده و اسمش را گذاشتهام زندگی. من در این امتداد، نه در پی نجاتم و نه در پی تسلیم؛ فقط شاهدِ فرسودگی خویشم، مثل ناظری که در همان صحنهای که تماشا میکند، بهتدریج محو میشود.باید دوام بیاورم، چون گریزی از این دستگاه معیوب نیست.
درد اشتباه جهان نیست، منطقِ پنهانِ آن است؛ زخم فقط نشانهی ضربهای در گذشته نیست نشانهی ادامه داشتنِ ضربه در هر لحظه است اگر فروبپاشم این چرخه ابطال نمیشود، فقط ناظرِ خود را عوض میکند. پس میمانم در متن همین تباهیِ آرام، تا آخرین جایی که من هنوز معنایی دارد؛ هرچند آن معنا، چیزی جز خودِ درد نباشد
06:16 - 9 May 2026