اینجا حنجره ها لاف می زنند اینجا پنجره‌ها رو به حقیقت باز نمی‌شوداینجا چلچله‌ها مویه می‌کنندو گاهی به یاد می‌آوری شاید که به قولِ سهرابچشم‌ها را باید شست، جورِ دیگر باید دیددیده‌ام را شستم، جورِ دیگر دیدماما نه تفاوت کرد که هیچ،بدتر از پیش شد آن‌ را که خیال می‌کردمو آن‌گاه
جهان مثل کوزه‌ای ترک‌خورده در دستِ کوزه‌گرِ خاموشاز هم فرو ریخت.باد از کنارم گذشتاما بویِ روشنایی نداشت؛انگار هزار سالدر غبارِ بی‌باوری خوابیده باشد.آب را نگاه کردم،آب هم دیگر آینه نبود؛چهره‌ام را به من نمی‌نموددرختی در دوردست ایستاده بودمثل مرادی که رازهای جهان را می‌دانداما به کس نمی‌گوید
و من فهمیدم گاهی حقیقتنه پشتِ پنجره، نه پشتِ چشم،که پشتِ سکوتی‌ستکه جرأتِ شنیدنش را نداریم.می گویم: دیدن،کارِ چشم نیست؛کارِ دل است وقتی از هیاهوی جهاندست می‌کشد. پس دل را شستم،نه با آب، که با اندوه.اندوهی که مثل بارانِ شبانهبر سنگ‌ها می‌باردو از میانِ سختی‌شانجوانه‌ای کوچک
راهی به نور پیدا می‌کندو آن‌جا بود که فهمیدمگاهی جورِ دیگر دیدنیعنی پذیرفتنِ همین تاریکیو عبور کردن از آن با چراغی کهنه از جهان، که از درون می‌آیدمن نیز صبر کردماما حقیقت همچنان پشتِ پنجره‌ای بسته مانده است
و من در میانِ لافِ حنجره‌هابه سکوتِ دلِ خود پناه می‌برمکه شاید تنها جایی‌ست که هنوزدروغ نمی‌گوید ٠٠٠۶۸&آ.مــهر شهریور ۱۴٠۵
14:32 - 11 September 2026



1 Reply

Profile picture of ‌آراس‌
Replying to
سلام خانم آوا من بکار مهم دارم یه سوال مهم مسیجت ن بستس امکانش هست یه مسیج بهمن بدید متشکر