بامداد 6 مرداد 1367، بالای یال سمت راست چارزبر، دهها تن از اعضای مجاهدین، بدون داشتن فرماندهی منسجم و درحالیکه امیدی به فردا نداشتند، منتظر رسیدن پیامی روحیه بخش بودند. آنسوتر نیز، صدها زن و مرد دیگر در دشت حسن آباد، گردنه حسن آباد و شهرهای اسلام آباد و کرند، وضعیت خوبی نداشتند و زیر آتش سنگین
توپخانه و بمباران مستمر ایران دچار از هم گسیختگی بودند و چیزی به اسم فرماندهی وجود نداشت چرا که بسیاری از فرماندهان رده بالا و پایین مجاهدین کشته و مجروح شده و شیرازه نظامی آنها از هم پاشیده شده بود. در این میان، یکی از زنان فرمانده بسختی خود را از یال سمت راست تنگه بالا کشید و افراد حاضر در محل را
جمع کرد و پیام #مسعود_رجوی را برایشان خواند که محتوای آن، بازگشت به قرارگاه اشرف بود. وی از همه خواسته بود که از هر طریق ممکن به اشرف برگردند. این خبر، هرچند برای بسیاری از نفرات جدید آرامبخش بود و به آنان روحیه داد تا از این گرداب خود را برهانند و بازگردند، اما برای اعضای قدیمی و فرماندهان در رده های مختلف، حکم شکست و پایان راه داشت. راهی که بخاطر آن از همه چیز خود گذشته بودند و اینک مثل کسی که تمام سرمایه خود را از دست داده باشد، در بهت و شوک ناشی از بی باوری قرار داشتند.سحرگاه نزدیک و هوا همچنان تاریک بود. بازماندگان از یال پایین آمدند و در دشت سوخته حسن آباد به سمت
گردنه حسن آباد که یک فاصله 7 کیلومتری بود دویدند. راه طولانی، افراد خسته و دارای ضعف ناشی از 5 روز بیخوابی و بی غذایی و جنگ و گریز بودند!خودروهای سوخته زیادی در مسیر بودند. در بالای گردنه، دهها خودرو به خط شده بودند و فاطمه رمضانی درحال سازماندهی آنها برای عقب نشینی بود. بعد از اینکه مطمئن شد تمام
نفرات موجود سوار شده اند، دستور عقب نشینی داد. اما در گردنه سیاهخور، همه به کمین افتادند و از سمت چپ مورد هدف قرار گرفتند. برخی خودروها مورد اصابت قرار گرفت. بخشی از نفرات پیاده به سمت اسلام آباد میدویدند و برخی هم از جاده دور میشدند. کمین سختی بود اما اکثراً از آن گذشتند. فراز و نشیب های
زیادی تا رسیدن نیروهای خسته و زخمی به مرز ادامه داشت. مسعود و #مریم_رجوی همه را به حال خود رها کرده بودند و تنها به فکر بازگرداندن فرماندهان رده اول و دوم بودند. دو روز بعد یعنی در 8 مرداد 1367، بازگشت نیروها به اشرف تقریباً به پایان رسیده اما این اول داستانی تلخ و غمناک بود. هزاران زن و مرد کشته و زخمی شده بودند. اکثر فرماندهان مجرب در لیست کشته ها قرار داشتند. بازماندگان هم اکثراً همسر یا عضوی از خانواده را از دست داده بودند. کودکان زیادی یتیم شده بودند و هرگز پدر یا مادر و یا هردوی آنها را ندیدند. یکی از آنها حسین 8 ساله بود که پدر و مادرش را با هم از دست داد.
چند روز بعد که مرا دید با شادی به آغوشم پرید و گفت: «عمو، مامان و بابا رفتن تهران». قلبم از این حرف سوخت. فهمیدم که هردو کشته شده اند. پدرش مرتضی و مادرش مریم را خیلی وقت بود میشناختم. 3 روز قبل از عملیات #فروغ_جاویدان مادرش مرا دید و پرسید: «مرتضی را ندیدی؟» گفتم نه، گفت: «اگر او را دیدی، بگو اینقدر دنبالت گشتم، اینقدر دنبالت گشتم»، و رفت و رفت...اینک هر دو کشته شده بودند اما به پسر خردسالش گفته بودند آنها به تهران رفته اند. رویا دختر دیگری بود با 2 برادر کوچک. او را هم دیدم و حال مادرش زهره را پرسیدم. گفت «شهید شد». بغض وجودم را گرفت چون «زهره» را
در آشپزخانه کرکوک میشناختم. رجوی او را هم به جنگ فرستاده بود. الان 3 بچه یتیم روی دست پدرشان مراد قرار داشت. نابودی هزاران زن و مرد از سوی زوج رجوی، تنها بخاطر جاه طلبی و آزمودن آخرین شانس بازمانده تا آتش بس بود. مسعود ادعا داشت که میخواهد یک حکومت ضدامپریالیستی، برپایه جامعه ای توحیدی و عاری از
طبقات و بهره کشی پایه گذاری کند.36 سال از آن رخداد تلخ و نابخردانه و ضدملی میگذرد و مریم که سال 1372 بعنوان «موشک استراتژیک ضدبورژوازی» به قلب اروپا شلیک شده بود، بطور کامل در خدمت بورژوازی و امپریالیسم قرار گرفته و در سالروز #مرصاد، برای مرگ «شیلا جکسون» مراسم ختم برگزار میکند و از نمایندگان کنگره امپریالیسم طلب کمک برای سرنگونی نظام دارد و از شهروندان اروپایی برای تحت فشار قرار دادن دولتهایشان امضا جمع میکند تا بازوی نظامی ایران را در لیست تروریستی بگذارند.بله، این همان دگردیسی ضدانقلابی است که روزگاری مسعود آنرا به چریکهای فدائی نسبت می داد و امروز گریبان خودش را گرفته است.
06:42 - 29 July 2024