ملا نصرالدین، شیشهی شکستهیِ درب خانهاش را با گشودنِ دو دست اندازه گرفت و به راه افتاد ،او فریاد میزد که رهگذران کنار روند و حریمِ مقدسِ اندازههایش را نشکنند. اما در این هیاهویِ وسواسگونه، چشم از زمین برداشت و در چالهای فرو افتاد. وقتی دست یاری به سویش دراز شد، با همان تعصبِ کورکورانه پس زد
