با دشواری توانست خودش را به اتوبوس برساند.ساعت از ظهر گذشته بود و بچههای مدرسه، مثل موجی از رنگ و صدا، خیابان را پر کرده بودند. اتوبوس، جعبهای فلزی و داغ، مملو از آدمهایی بود که هر کدام قصهای خستهکننده با خود داشتند؛ جایی برای نشستن نبود و گرما به درون میخزید.
از صبح درگیرِ کار سخن های بیهوده دیگران و کلی دغدغهی دیگر بود. تنها چیزی که میخواست، رسیدن به خانه و خزیدن توی اتاقش بود.وقتی راننده سرعتش را کم کرد و به سمت ایستگاهِ مقصودش پیچید، او هم میان جمعیت فشرده، راهش را به سمت در باز کرد. هر قدم، تقلا بود؛ تنهای عرقکرده، کیفها، کولهپشتیها
گویی همه برای خروج عجله داشتند. همانطور که سعی میکرد خودش را به نزدیکی در برساند، ناگهان ضربهای محکم، کیف و وسایلش را از دستش پرتاب کرد. وسایل درهم ریخته روی زمینِ کثیف اتوبوس پخش شدند. ناخودآگاه صدایی در ذهنش پلی شد، همینو کم داشتیم .در همان لحظه، چشمش به در افتاد که در حال بسته شدن بود ،
با تمام توان فریاد زد، اما صدایش در هیاهوی اتوبوس، در غرشِ موتور، در همهمهی بچهها گم شد. در بسته شد و اتوبوس، بیآنکه منتظرش بماند، به مسیرش ادامه داد.چند لحظه همانجا، میان جمعیت، میخکوب ایستاد. قلبش تند میزد، نه از ترس، بلکه از ناباوری. احساس کرد کنترل همه چیز از دستش خارج شده. آهی کشید و
خم شد تا وسایلش را جمع کند. چند نفر با بیتفاوتی از کنارش گذشتند. زنی مسنتر، با لبخندی تلخ، نگاهی گذرا به او انداخت و گفت: «عیب نداره دخترم. پیش میاد.»با عجله، وسایل را داخل کیفش چپاند. کیفش سنگینتر شده بود، انگار تمامِ خستگی و کلافگیِ روز را با خود به دوش میکشید. در ایستگاه بعدی پیاده شد.
هوای بیرون، گرما را با بوی دود و خاک به صورتش کوبید. قدمهایش را تندتر کرد. باید زودتر به خانه میرسید.
وقتی به خانه رسید تا خواست دفترچهاش را بردارد که ایدههایِ مهمی را ثبت کند به جای دفترچه خودش با دفترچهای مشابه رو بِهرو شد آن دفترچه هم با چرمِ قهوه ای پوشانده شده بود اما به جای پرنده طرحِ روباه داشت تنها تفاوتی که در لحظه جمع کردن وسایلش به چشمش نیامده بود همین بود .
00:51 - 6 May 2026