_‌نفس‌هایِ بی قناعت_در اتاق عمل،دکترها همچون مأمورانِ‌ شِکَردهبر جانِ قلبم افتاده‌اندتا شاید تورااز این گوشه تنهایی بیرون بکشند.کاش مثل مسجدهاهمیشه رو به قبله بودم؛اکنون اما،بر دیوارِ سردِ این سو،روبه‌روی پوستری از کوه‌های سر به فلک کشیده‌ایستاده‌امو نامت را آهسته در هوا زمزمه می‌کنم
آیا صدایم،چون پرنده خسته‌ای،به خانه خویش باز خواهد گشت؟حالم بد است.پرستارهامرگِ‌آرام مرا از نگاهم خوانده‌اندو هر یک،در سکوتی شرمگین،شانه خالی می‌کننداز گفتن آنچه بادبی‌صدا به گوشِ‌دیوارها گفته است . . .
17:29 - 27 October 2025



1 Reply

Profile picture of ‌مجهول‌
@Hag_maghol9 November 2025
Replying to
چقدر قشنگ مینویسی:)