نفس میکشم و طعمِ تهوع،در عمقِ جانم میپیچد.این تپشِ منزجر کننده، سینهام را به لرزه درمیآوردو وجدانِ بیدار جز شکنجه،آوازی ندارد.چه وقیحانه زندهام،من که چشمانم شاهدانِ بیهودگی جز تصویری از فنا چه دیدهاند؟و این بزدلیِ جانکاهِ ماندن حتی وقتی برف با نرمیِ مرگ، بر تنم آب میشود
