با سلام#نوستالژیشعر باز باران با ترانه‌ ی دوران دبستان رو هنوز یادتون می‌آد؟این شعر رو می‌گم:باز باران با ترانهبا گهرهای فراوانمی خورد بر بام خانهیادم آرد روز بارانگردش یک روز دیرینخوب و شیرینتوی جنگل های گیلانکودکی ده ساله بودمشاد و خرمنرمو نازکچست و چابکبا دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهومی پریدم ازلب جویدور میگشتم ز خانهمی شنیدم از پرندهداستان های نهانیاز لب باد وزندهرازهای زندگانیبس گوارا بود بارانوه چه زیبا بود بارانمی شنیدم اندر این گوهر فشانیرازهای جاودانی, پندهای آسمانیبشنو از من کودک منپیش چشم مرد فردازندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیباشاعر : گلچین گیلانیچند سالتون بود که فهمیدید این شعر ، خلاصه شده‌ی شعر " باز باران " هست؟اما متن کامل این شعر شیرین که یاد آور دبستان هست ، از این قرار می‌باشد:
باز بارانبا ترانهبا گهرهای فراوانمی‌خورد بر بام خانهمن به پشت شیشه تنهاایستاده در گذرهارودها را افتادهشاد و خرمیک دو سه گنجشک پر گوباز هر دممی‌پرند این سو و آن سومی‌خورد بر شیشه و درمشت و سیلیآسمان امروز دیگر نیست نیلییادم آرد روز بارانگردش یک روز دیرینخوب و شیرین
توی جنگلهای گیلانکودکی ده ساله بودمشاد و خرم نرم و نازکچست و چابکاز پرنده از چرنده از خزندهبود جنگل گرم و زندهآسمان آبی چو دریایک دو ابر اینجا و آنجاچون دل من روز روشنبوی جنگل تازه و ترهمچو می مستی دهندهبر درختان می‌زدی پرهر کجا زیبا پرندهبرکه‌ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایانچتر نیلوفر درخشانآفتابیسنگها از آب جستهاز خزه پوشیده تن رابس وزغ آن جا نشستهدم بِدَم در شور و غوغارودخانهبا دو صد زیبا ترانهزیر پاهای درختانچرخ می‌زد همچو مستانچشمه‌ها چون شیشه‌های آفتابینرم و خوش در جوش و لرزهتوی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبزو زرد و آبیبا دو پای کودکانه می‌دویدم همچو آهومی‌پریدم از سر جودور می‌گشتم ز خانهمی‌پراندم سنگ ریزهتا دهد بر اب لرزهبهر چاه و بهر چالهمی‌شکستم کردخالهمی‌کشانیدم به پایینشاخه‌های بید مشکیدست من می‌گشت رنگیناز تمشک سرخ و مشکیمی‌شنیدم از پرنده داستانهای نهانی
از لب باد وزندهرازهای زندگانیهر چه می‌دیدم آنجابود دلکش بود زیباشاد بودم می‌سرودمروز ای روز دلاراداده ات خورشید رخشاناین چنین رخسار زیباورنه بودی زشت و بی جانبا همه سبزی و خوبیگو چه می‌بودند جز پاهای چوبیگر نبودی مهر رخشانروز ای روز دلاراگر دلارایی است از خورشید باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیرهآسمان گردید تیرهبسته شد رخساره خورشید رخشانریخت باران ریخت بارانجنگل از باد گریزانچرخها می‌زد چو دریادانه‌های گرد بارانپهن می‌گشتند هر جابرق چون شمشیر برانپاره می‌کرد ابرها راتندر دیوانه غرانمشت می‌زد ابرها را
روی برکه مرغ آبیاز میانه از کناره با شتابیچرخ می‌زد بی شمارهگیسوی سیمین ما راشانه می‌زد دست بارانبادها با فوت خوانامی نمودندش پریشانسبزه در زیر درختانرفته رفته گشت دریاتوی این دریای جوشانجنگل وارونه پیدابه چه زیبا بود جنگلبس ترانه بس فسانهبس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود بارانمی‌شنیدم اندر این گوهر فشانیرازهای جاودانی پندهای آسمانیبشنو از من کودک منپیش چشم مرد فردازندگی خواه تیره خواه روشنهست زیبا هست زیبا هست زیبا
22:33 - 18 December 2024

2 Reactions
3252 Views


2 Replies