سجاده را هنوز به قبله نهاده ام...شاید تو از بهشت، بیایی نمازِ صبح...قرآن، هنوز مانده به امیدِ خواندنتمحراب، هنوز گرمِ صفایِ دعایِ توستتسبیحِ شاهمقصودِ تو، بیصدا شکست...نه از کشیدنِ نخ... از انتظارِ توست عقیق، گوشهی طاقچه، سرخ است مثل زخمحدید، میانِ طاقچه، چشمانتظارِ توست
آن ریشِ مشکیِ تو... خدا... باورم نشد...در قاب مانده ای و دلم در هوای توست محراب، بیتو سرد شده، قبله بیقراراین اشکهای جاریِ من، یادگارِ توستنه رنگ مانده بر رخم، نه توانِ خندهایاین زن اگر نفس میکشد، جبر خدای توستگلدانِ کوچکِ سرِ خاکت شکوفه دادگویا هنوز لطفِ خدا در جوارِ توست
تسبیح را گرفتهام و اشک میچکدگفتند: «راهِ صبر، خودش امتحانِ توست»من زندهام به روضه، به قرآن، به نامِ اوگفتند: «صبرِ زینبی، این اقتدارِ توست»با چادرِ سیاه، سرِ سجده مینهماین رنگِ ماتم است، ولی افتخارِ توستگفتم به آینه: «چه کسی مانده بعدِ او؟»گفتا: «همان زنی که وفادارِ یارِ توست»
باید بمانم، هنوز ایستاده چو کوهوقتی رضای حضرت حق، انتظارِ توست جانم اگر شکسته، ولی خم نمیشوداین قامت از دعای شبِ بیشمارِ توستتا آخرین نفس، به خدا تکیه میکنمچون آخرین پناهِ دلِ من، خدایِ توستنوردخت
04:32 - 17 July 2026