سه تایی سوار قایق شدیم. او سکان را به دست گرفت و راه افتادیم. محمدحسین یوسف اللهی زیر لب اشعاری را زمزمه میکرد:من مست و تو دیوانه ما را کی برد خانهصد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینیجان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه