در رگِ من،بوی تو جاری‌ستمثلِ رازی که در بن‌بستِ خون، راهِ خود را می‌جوید.تو، نَفَسی هستی در استخوان‌هایمکه بی‌آغاز و بی‌فرجاممی‌تپد.می‌گویند دوری،و من به این «دوری» می‌خندم.فاصله، تنها خطِ نازکی‌ست در تَن‌امکه مرا به تو می‌رساند.تو، امتدادِ منی در فضایی تهی،نرم، مثلِ لمسِ یک رویا.
من تو را، نه با دست‌هایم،که با بندبندِ روحم لمس کرده‌ام.و می‌دانم،سلول‌های تنمبه دینِ نگاهِ تو ایمان آورده‌اند.تو برای من، نه خاطره‌ای که در غبارِ کهنگی بپوسد،نه اسمی که بر زبانی بماند...تو، لرزشی هستیدر سکوتِ بی‌انتهای تنِ من؛تویی، که در من تکرار می‌شوی،همیشگی،بی‌نهایت.
من تو را، نه با دست‌هایم،که با بندبندِ روحم لمس کرده‌ام.و می‌دانم،سلول‌های تنمبه دینِ نگاهِ تو ایمان آورده‌اند.تو برای من، نه خاطره‌ای که در غبارِ کهنگی بپوسد،نه اسمی که بر زبانی بماند....تو، لرزشی هستیدر سکوتِ بی‌انتهای تنِ من....تویی، که در من تکرار می‌شوی،همیشگی،بی‌نهایتوماندنی
✍️دلنوشته‌های پارسا
18:49 - 13 July 2026

375 Views