در ستایشِ ردّ پای توشاید که از مرزِ آرمانها،فرسنگها فاصله داشتم،و شاید، در این جهانِ پر از غبار،هیچچیز شبیهه شکوهِ بینقصِ تو نبود....اماآن دم که تو در کنارم بودی،گویی تمامِ جهان در کفهٔ دلم آرام میگرفت.تو بودی و من،…Show more
در رگِ من،بوی تو جاریستمثلِ رازی که در بنبستِ خون، راهِ خود را میجوید.تو، نَفَسی هستی در استخوانهایمکه بیآغاز و بیفرجاممیتپد.میگویند دوری،و من به این «دوری» میخندم.فاصله، تنها خطِ نازکیست در تَنام…Show more