در ستایشِ ردّ پای توشاید که از مرزِ آرمان‌ها،فرسنگ‌ها فاصله داشتم،و شاید، در این جهانِ پر از غبار،هیچ‌چیز شبیهه شکوهِ بی‌نقصِ تو نبود...‌.اماآن دم که تو در کنارم بودی،گویی تمامِ جهان در کفهٔ دلم آرام می‌گرفت.تو بودی و من،با تکیه بر شانه‌ی عشق،قدرت آن را داشتم که کوه‌های
سنگینِ تقدیر را از جا بکنم.شاید که راهِ تو، از راهِ من جدا باشد،و سپیده‌دم‌هایت،در دشت‌های دیگری سپری شود.اما بدان که از ژرفایِ جانمو از میانِ این خاکِ پر از تپش،سپاسگزارم که در داستا‌های هستی،نامِ من و نامِ تودر یک صفحه، در یک قصه،در یک داستانِ درهم‌تنیده،نوشته شد
ردِّ انگشتانت بر پوسته‌ی روحم،بر سنگینیِ دلم،حک شدو آن اثر انگشتنشانِ ماندگاری است که هیچ تندیسی ازان پایداتر نیست.تو، در حافظه‌ی این جان،همواره عزیزترین و زیباترینم خواهی ماند.من اکنون، در کناری ایستاده‌امدر سکوتِ محترمانهٔ یک وفاداریچشم به افق دوخته و منتظر….تو بدان که اگر روزی بخواهی،
اگر دلت یاد دلم کرد،تنها کافی است که پرِ بالِ من را به آتش بکشیتا من،چون سیمرغ بسانِ برق و چون تندبادِ اسطورهاز میانِ سیاهی‌ها، به سوی تو می‌شتابمبا عشق♥️✍️دلنوشته‌های پارسا
21:15 - 16 July 2026

377 Views