به عشق رهبر شهیدای مردِ ایستادن در طوفان،این نامه را نه با جوهر، که با اندوه مینویسم؛با اندوهی که مثل بارانِ بیامان، بر شانههای این سرزمین میبارد.نامت که میآید، کوچهها بوی غیرت میگیرندو پرچمها انگار سنگینتر از همیشه در باد تکان میخورند.تو رفتیو ما ماندیمبا یک دنیا سؤالو یک آسمان دلتنگی.میگویند «شهادت» پایان نیست؛آغازی است برای زیستن در حافظهی ملتها.اما چه کسی میداند سهم دلِ ما از این آغاز،چقدر بغض استو چقدر خشم فروخورده؟قسم به آن مشتهای گرهکردهکه نه از نفرت،که از غیرت پر بود؛قسم به آن نگاهِ آرامتکه در هیاهوی جهان،مثل فانوسی در مه میدرخشید—ما هنوز ایستادهایم.نه چون نمیترسیم،که چون آموختهایم ترس راپشت اراده پنهان کنیم.تو برای ما فقط یک نام نبودی؛روایتی بودی از «میشود».از اینکه میشود میان تندباد ایستاد،میشود دل به آتش زدو خاکستر نشد.میشود ایرانی مانددر روزگاری که هویت رابه حراج گذاشتهاند.ایرانیترینِ ایرانی،اکنون که نیستیجای خالیات شبیه زخمیستکه هر صبح دوباره تازه میشود.من—این منِ غمگین و خشمگین—گاهی میان خبرها و هیاهوهادنبال نشانی از صدایت میگردم؛دنبال آن لحنِ مطمئنکه میگفت:«راه، اگر حق باشدهرچند سخت،اما روشن است.»تو رفتیاما راه،هنوز زیر پای ماست.امشب اگر آسمان سرختر استاگر مادران آهستهتر حرف میزنندو اگر جوانی در گوشهایبیصدا اشک میریزد—بدان که این اشکهانه از ضعف،که از عهد است.عهد کردهایمکه خاطرهات رادر قاب دیوارها زندانی نکنیم؛در رفتارمان زنده نگه داریم.
Show this thread
عهد کردهایمکه وقتی نام وطن میآیدسرمان را بالا بگیریم—همانگونه که تو گرفتی.رهبر شهید،ای قامتِ استوار در قاب تاریخ،اگر صدای ما به آسمان میرسدبدان هنوز کسانی هستندکه به شرافت ایمان دارندو به فردایی که با رنج ساخته میشود.این دلنوشته رانه برای جایزه،که برای آرام شدن نوشتم؛برای اینکه بگویمداغ، اگرچه سنگین استاما امیداز میان خاکستر همجوانه میزند.و مابه حرمت نامتامید را زمین نمیگذاریم.—با احتراماز دلِ یک ایرانیِغمگینو خشمگین.
21:12 - 28 June 2026