««داستان کوتاه »»«نام تو در حاشیهٔ باران»مریم در کتابفروشی کوچکی کار میکرد که بوی کاغذ کهنه و قهوهٔ تلخ میداد؛ جایی میان یک نانوایی قدیمی و مغازهای که ساعتهای ازکارافتاده میفروخت.هر روز، درست ساعت چهار و بیست دقیقه، مردی وارد میشد؛ کت سرمهای میپوشید، موهایش کمی جوگندمی بود و همیشه یک کتاب میخرید؛ حتی اگر همان کتابی بود که هفتهٔ پیش خریده بود.مریم از روز سوم فهمید که او کتاب نمیخرد؛ بهانه میخرد.مرد هیچوقت زیاد حرف نمیزد. کتاب را روی پیشخوان میگذاشت، پول را دقیق میشمرد و میپرسید:— امروز باران میآید؟مریم به پنجره نگاه میکرد؛ حتی اگر آسمان صافِ صاف بود، میگفت:— شاید.مرد لبخند میزد؛ لبخندی کوتاه و خسته، مثل چراغی که برای لحظهای در خانهای متروک روشن شود.یک روز، مریم در لابهلای صفحات کتابی که مرد خریده بود، کاغذ کوچکی گذاشت:«باران، گاهی فقط بهانهایست برای اینکه آدمها زیر یک سقف بمانند.»فردا، مرد کتاب دیگری خرید. میان صفحهٔ اولش نوشته بود:«و گاهی سقف، بهانهایست برای اینکه آدمی که باید برود، کمی دیرتر برود.»از آن روز، نامههایشان در میان کتابها رفتوآمد کرد؛ بینام، بیامضا، بیآنکه کسی جرئت کند آن کلمهٔ ساده و خطرناک را بر زبان بیاورد: عشق.مریم نوشت:«از چه میترسی؟»او جواب داد:«از اینکه دیر فهمیده باشم زندگی، همان پنج دقیقهای بوده که هر روز روبهروی تو ایستادهام.»مریم تا شب، کاغذ را بارها خواند. بعد در دفتر حساب کتابفروشی نوشت:«آدمها نمیفهمند بعضی انتظارها چقدر شبیه دعا هستند؛ هر روز تکرار میشوند، بیآنکه کسی بداند اجابتشان چه زمانی است.»
اما فردای آن روز، ساعت چهار و بیست دقیقه گذشت.چهار و نیم شد.پنج شد.مرد نیامد.روز بعد هم نیامد. و روز بعدتر نیز.مریم هر عصر، کتابی را که آخرینبار خریده بود باز میکرد؛ رمانی قدیمی با جلد سبز. میان صفحاتش، نامهای تازه نبود؛ فقط یک گل خشکشده مانده بود و بویی کمرنگ از عطر مردانهای که انگار خودِ غیبت بود.هفتهٔ سوم، پیرمردی با چهرهای آشنا وارد کتابفروشی شد. کت سرمهایِ مرد را بر تن داشت، اما به اندازهٔ او نبود.بیمقدمه گفت:— پسرم گفته بود اگر نتوانست بیاید، این را به شما بدهم.پاکتی سفید روی پیشخوان گذاشت.دستهای مریم لرزید. پاکت را باز کرد.درونش تنها یک جمله بود:«اگر باران آمد، کنار پنجره بایست؛ من از همانجا تو را دوست خواهم داشت.»آن روز باران آمد؛ بارانی آرام و پیوسته، که انگار آسمان با حوصلهٔ تمام، نام کسی را روی شیشهها مینوشت.مریم چراغ کتابفروشی را خاموش نکرد.تا سالها، هر روز ساعت چهار و بیست دقیقه، یک فنجان قهوه روی میز کنار پنجره میگذاشت، کتابی باز میکرد و صندلی روبهرو را خالی میگذاشت.نه از سرِ ناتوانی در فراموشکردن؛از سرِ وفاداری به چیزی که هرگز کامل نشد، اما آنقدر حقیقی بود که تمام زندگیاش را روشن نگه داشت.و هر بار که باران میآمد، مریم به شیشهٔ بخارگرفته نگاه میکرد و زیر لب میگفت:— امروز باران میآید.بعد، از آنسوی سکوتِ مغازه، صدایی را میشنید که دیگر وجود نداشت:— میدانستم که میآید.
02:21 - 22 August 2026