««داستان کوتاه »»«نام تو در حاشیهٔ باران»مریم در کتابفروشی کوچکی کار میکرد که بوی کاغذ کهنه و قهوهٔ تلخ میداد؛ جایی میان یک نانوایی قدیمی و مغازهای که ساعتهای ازکارافتاده میفروخت.هر روز، درست ساعت چهار و بیست دقیقه، مردی وارد میشد؛ کت سرمهای میپوشید، موهایش کمی جوگندمی بود و همیشه یک کت…Show more
