کنار ضریح نشسته بودمدختری اومد و گفت… میشه برام دعا کنید؟ گفتم خودت دعا کن عزیزم، خدا صدای تو رو هم میشنوه. لبخند زد و گفت: نه شما محجبهاید، معلومه از من بهترینگاهش که کردم میشد گفت از حجاب چیزی در او نبود اما چشمهایی داشت که فقط دنبال راهی برای حرف زدن با خدا میگشتادامه در ویرشت زیر