کنار ضریح نشسته بودمدختری اومد و گفت… میشه برام دعا کنید؟ گفتم خودت دعا کن عزیزم، خدا صدای تو رو هم میشنوه. لبخند زد و گفت: نه شما محجبهاید، معلومه از من بهترینگاهش که کردم میشد گفت از حجاب چیزی در او نبود اما چشمهایی داشت که فقط دنبال راهی برای حرف زدن با خدا میگشتادامه در ویرشت زیر
گفتم خدا به ظاهر ما نگاه نمیکنهدل را میبینه اگر دلت بخواد شاید دعای تو از همه ما زودتر به آسمان برسهچند لحظه ساکت ماند…بعد آروم گفت:پس… با هم دعا کنیم؟دوستم کاری داشت و همون لحظه من رو صدا کرد فهمید اسمم چیه و ساداتمرهام نکرد و کلی قربون صدقه… گفتم: عزیزم… من که عددی نیستم
لبخندی زد و گفت نه، معلومه… شما فرق داریدگفتم اگر فرقی باشه، فقط به اینه که آدم کمتر گُم بشد وگرنه راه خدا برای همه بازهنگاهش آروم شد. انگار چیزی در دلش سبک شده بودگفتم دعا را از من نخواه… خودت بگو، خدا از تو هم همانقدر میشنوه که از ما میشنوهچند لحظه ساکت ماند و زیر چشمی به من نگاه میکرد
بعد رو به ضریح ایستاد، دستاش را بالا آورد و خیلی آهسته گفتخدایا… اگر هنوز دیر نشده، من را هم راه بده… و من فهمیدم شاید بهترین دعا، همان بود که خودش گفت.باهاش حرف زدم و متوجه درد دلش شدم… خدایا منِ پریناز خیلی ناچیزم من هیچی نیستم خودت به من رحم کن اگر میتونم کمک کننده باشم کمک کنم که باشم
21:49 - 27 June 2026