حاضر جوابی یه جور هنررزمیکلامه؛ مشت محکم رو میپیچی؛ توی پنبهی لبخند که طرف نفهمد چه زخم عمیقی خورده؛ فقط خجالت بکشد از اینکه چرا هنوز نفس میکشد.حریف در همان لحظه میخندد و چند قدم آنطرفتر میفهمد که خُرد شدنش؛ نه از درد؛ که از حسرت نفهمیدنضربه بوده