داستان: صدای انفجار بلند شد دخترم در اغوشم پناه گرفت ترسیده بودم ولی با لبخند گفتم چیزی نیست مامان اروم باش سرش اورد بالا به چشمام نگاه کرد چشم هاش پر اشک بود با بغض گفت مامان ما چه گناهی کردیم که از اسمون اتیش میباره؟؟ با لبخند سرش بوسیدم گفتم گناه ما اینکه فلسطینی هستیم اینکه امنیت میخواهیم🇵🇸