باغ پاییزیِ دلخستهی سرد و مغمومکه به اندازهی غمهای دلم مهجوریتو از آشوب جنونخیزِ کدامین خاکی؟که چنین با گِل بارانزدهی من جوریبید مجنونِ غمینم، گوشهی تنهاییتکه تماشای غمت چشم مرا باراندهردی از داغِ نگاه تو به جانم روییدکه تمامیِ مرا تا به جگر سوزانده#انتظار#پاییز#باران