‌هزار شکوه به دل ماند و تا گلو نرسیدچه نامه‌ها که نوشتم، ولی به او نرسیدخوشا به گریه، که روزِ وداع، دستانماگر رسید به گیسوش، بی‌وضو نرسیدهزار حرفِ جگرسوز بر دهانم بودشکست بغضم و کارم به گفتگو نرسیدمیانِ شهر، گریبان دریدم از غمِ خویشرمیده بودم و عقلم به آبرو نرسید
جهان چه بزمِ خسیسانه‌ای به پا کرده‌ستکه عمرِ ما به سر آمد، ولی سبو نرسید#حسین_دهلوی🍀
15:38 - 2 May 2024



1 Reply