« وقتی داشتیم جنازه ها رو میذاشتیم داخل کاور، صدای یه زنگ گوشی رو شنیدم... متوجه شدم از طرف یکی از جنازه های شهدا است... به سمتش رفتم و گوشی رو از داخل لباس خونی و سوخته اش بیرون کشیدم...اسم مخاطب اینطور سیو شده بود"خانومم"و من او لحظه نمیدونستم چطوری جواب گوشی رو بدم... »
شنیدن روایت هایی که نزدیک ترین و صادق ترین صدا از این مردم مقاوم و غیور بود، من را بسیار به فکر فرو برد ... داستان هایی که عجیب، غم انگیز و غرور آفرین بودند! از شجاعت و از خودگذشتگی هاتا درد ها و فریاد هایی که بلند بودند و جانخراش! برای من اما دردناک ترین داستانی که شنیدم این بود!
و او جانش را فدا کرد تا ما در آرامش باشیم ..؛
16:56 - 1 May 2026