سراسیمه بلند شد، اشاره کرد به قابی که کمی عقبتر روی طاقچه بود. از دین و مذهبش اطلاعی نداشتم. نمیدانستم چه میخواهد بگوید اما انتظار هر واکنشی را داشتم...چشمانش باریک شد و نمناک. ابراز ارادت کرد. رو به من کرد. زبانش را بلد نبودم، از لحن صحبتش و به هم چسباندن دستانش متوجه شدم دارد تشکر میکند. متر…Show more
