6 April 2026
ظهر بود. رفتم یه جا سمت بازار شهرمون. یه چنتا هموطنِ خوشتیپ تو صنف رنگ فروشا باز بودن. سلام و احوال کردم و نگاهشون خیره بود به کفشای خاکی و صورت زخمی و دستای پینه بسته از پشت و رو و عجله ای که داشتم. گفتن الانم مگه ساختمون رنگ میکنن؟ گفتم همه چی رنگ میکنیم. تا چی دلت بخواد؟ خندید بنده خدا!
من خدا رو تو برق چشمای آدمایی میبینمکه از حال خوب دیگران حال دلشون خوب میشه ...درقلم آدمایی که آدمها رو برای چند لحظه هم که شده به فکرکردن و اندیشیدن وادار میکنن.زیبا بود 👏👏👏خیلی👏👏👏
22:43 - 6 April 2026

3 Reactions
386 Views