ظهر بود. رفتم یه جا سمت بازار شهرمون. یه چنتا هموطنِ خوشتیپ تو صنف رنگ فروشا باز بودن. سلام و احوال کردم و نگاهشون خیره بود به کفشای خاکی و صورت زخمی و دستای پینه بسته از پشت و رو و عجله ای که داشتم. گفتن الانم مگه ساختمون رنگ میکنن؟ گفتم همه چی رنگ میکنیم. تا چی دلت بخواد؟ خندید بنده خدا!