جای آرام گرفتن ندارد!من چیز بسیاری نخواستم.آرزوی من از این جهان، اندک بود.تنها میخواستم یک همراه داشته باشم؛همراهی که سخنم را از نیمه نبرد،نگاهم را غلط نخواند،و میان حرفهایم، مرا گم نکند!اما همان یک آرزو نیز از من دریغ شد.چندان بیهمراه زیستهام که این حسرت، در من گره خورده است.
این آرزو، سال به سال، در دلش کوچک نمانده بود.چون دانهای که در تاریکی بماند و به جای آنکه سبز شود، در خود بپیچد و تلخ گردد، آن خواستن نیز در جان او پیچیده و بزرگ گشته بود.همراه داشتن، برای دیگران شاید نعمتی عادی بود، چیزی از جنس روزمرگی؛ اما برای او، به حسرتی دیرپا بدل شده بود؛Show this thread
