مترو و کالسکه | بخشِ ششم-من خیلی وقت بود با کسی حرف نزده بودم که حرفاشو جا نندازه، یا برای شنیده شدن ادا درنیاره. برای همین... نمیدونم، شاید چون ازت میخوام که هنوز چند دقیقهی دیگه بمونی. همینقدر. نه بیشتر.دستم ناخودآگاه رفت سمت لیوان. نه برای خوردن. فقط واسه اینکه یه جایی برای بیقراری پیدا ک…Show more
مترو و کالسکه | بخشِ پنجماون جمله، با همون تُن خونسردی که داشت، یهجور لرزش عجیب انداخت تو فضای کافه.نه اینکه بغض کرده باشه؛ نه. اتفاقاً خیلی صاف گفت.سرش رو آورد بالا، نگاهم کرد:-نمیدونم چرا اومدم نشستم اینجا، پیش تو.فقط... حس کردم لازم نیست تظاهر کنم.نه به قوی بودن، نه به خوشحال بودن، حتی …Show more