#واعلیّاه.بس که کشیده موی مرا شمر بی‌حیاتا باد می‌خورد به سرم درد می‌کند..💔.شیخ ابوتراب شیرازی نقل می کند:زمانی که اسرای اهل بیت(ع) را به سمت کوفه می بردند، در شهر کوفه چادر زده بودند.آن‌جا سنان ملعون نگهبان بود تا مبادا شیعیان شبیخون بزنند.!سر عباس‌بن‌علی (ع) روبروی خیام اسرا بود که
نور زیادی از آن ساطع بود.سنان گوید:دیدم از سمت خیام کودکی بیرون آمد(که گویا ‎#رُقَیّه یا ‎#سُکَینه بنت الحسین (س) بود)، تا پرسیدم کیستی فوراً به خیمه برگشت، پس تا سه مرتبه آمد و برگشت.!آخرکار دیدم رو به سرعباس(ع)روی نیزه کرد،اما سر عباس(ع) که گویا خجالت‌زده بود، هربار به طرف دیگرمی‌چرخید و
هرطرف می‌چرخید، آن طفل هم می چرخید..سرانجام طفل ایستاد و گفت:عموجان.!خجالت زده مباش.!از طرف عمه ام زینب(س)برایت پیامی دارم.! پس نیزه خم شد و رسید روبه‌روی حضرت سکینه(یا رقیه) سلام‌الله‌علیها و فرمود:نورچشمم!مگر عمه ات چه فرموده؟گفت:می گوید در این شب چه کسی نگهبان ما باشد؟
پس سرعباس(ع) شروع کرد به گریستن و رو کرد به سمت ‎#نجف و گفت:یا ضیغم الغزوات.!دخترت زینب(س) ازمن نگهبانی می خواهد.!💔سنان گوید:درهمین موقع دیدم ازطرف نجف اسب سواری نقاب دار با شمشیر دوسر چنان ‎#ذوالفقار آمد و کنار سر عباس(ع) از اسب پیاده شد و سر سکینه(رقیه)صلوات‌الله‌علیها را به زانو گرفت وفرمود:
برو به عمه ات بگو تا شام من نگهبان شما هستم..💔 .مقتل خطی جنگ مراثی،ص ۱۳۴#یااباعبدالله#یَا_ابْنَ_اَمیرِالْمُوْمِنین
16:49 - 19 June 2026

109 Views