۱۳سال ذره ذره بذر عشق را ریخته بود در بیابان، هی شخم زده بود هی آب داده بود و هی خسته تر شده بود از گیاهی که نمیرویید... تلاشش که بیشتر از انرژی زنده بودنش شد دیگر نتوانست فرو ریخت و چون هیچ کس نبود که فرو ریختنش را ببیند خودش خودش را خاک کرد.
آنچه امروز روبروی من نشسته کمترین نشانی از زندگانی ندارد...خستگی و درد از چشمانش می‌بارد.خودش را کنده از آن زندگی اما هنوز ساکن آن خانه است ، خانه ای که با پوشال ساخته شده و به گفته خودش در و دیوارش از سلولهای انفرادی تنگ تر و مخوف ترند .آمده که همراهیش کنم برای رفتن!
تلخ است اما گاهی ماندن فقط در رفتن است؛ اگر میخواهی بمانی باید بروی ...پی‌نوشت: اینجا ماندن به معنای زیستن و زندگانی ست، نه رسوب کردن...
17:12 - 21 August 2026

1 Reactions
33 Views