خون می چکد از دیده درین کنج صبوری این صبر که من می کنم افشردن جان است
@fatemeh_rzi31 اردیبهشت 1405Replying toچو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم
@Zeynab13331 اردیبهشت 1405Replying toمرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شدبده صبری درین کارم که کار از دست بیرون شد
@fatemeh_rzi31 اردیبهشت 1405Replying toخیز ایدل! خانه را شوییم و بیرون افکنیمپیکرِ پُر خونِ صدها آرزویِ کشته را
@Zeynab13331 اردیبهشت 1405Replying toاستجابت دور باشد، گر چه بنماید قریبقایق رویا بر آب و آرزو در ابرها
@fatemeh_rzi31 اردیبهشت 1405Replying toبه آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم که راه دورتر از عمر آرزو مند است
@fatemeh_rzi31 اردیبهشت 1405Replying toاز رنجی خستهام که از آنِ من نیستاز دردی گریستهام که از آنِ من نیست
@fatemeh_rzi31 اردیبهشت 1405Replying toگفتم به خویش، دردِ مرا چاره میکند پلکی نگاه بر منِ آواره میکند