🟥🟧🟨وقتی دل سودایی، میرفت به بستانهابیخویشتنم کردی، بوی گل و ریحانهاگه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گلبا یاد تو افتادم، از یاد برفت آنهاای مهر تو در دلها، وی مهر تو بر لبهاوی شور تو در سرها، وی سِر تو در جانها
تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستمبعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانهاتا خار غم عشقت، آویخته در دامنکوته نظری باشد، رفتن به گلستانهاآن را که چنین دردی، از پای دراندازدباید که فروشوید دست، از همه درمانهاگر در طلبت رنجی، ما را برسد شایدچون عشق حرم باشد، سهل است بیابانها
هر تیر که در کیش است، گر بر دل ریش آیدما نیز یکی باشیم، از جملهٔ قربانهاهر کاو نظری دارد، با یار کمان ابروباید که سپر باشد، پیش همه پیکانهاگویند مگو سعدی، چندین سخن از عشقشمیگویم و بعد از من، گویند به دورانها#سعدی 16:47 - 27 February 2026