ادامه ماجرای احمد:قبل از اینکه خاطرات جنگ را در ذهنش مرور کند به خانه رسید. کلید در را چرخاند و وارد شد. بوی غذای گرم به مشامش رسید.فهیمه روی زمین نشسته بود و سرش به کتاب های دانشگاهش گرم بود.- سلام بابا! خسته نباشی.احمد نگاهی به چهره دخترش انداخت، شبیه مادرش بود. همانقدر آرام و آرامش دهنده.
آفتاب کاملا غروب کرده بود. بوی خاک و سیمان همه جا را گرفته بود. ساکش را روی دوشش انداخت و به سمت پله های نیمه کاره حرکت کرد. + خداحافظ مهندس!- خداحافظ احمد جان. راستی، فردا دیوارچینی این طبقه تموم میشه؟+ آره مهندس چیز خاصی نمونده.- باشه خسته نباشیShow this thread

