نوشته های یک پیرمرد

‌نوشته های یک پیرمرد‌'s header picture
Profile picture of ‌نوشته های یک پیرمرد‌

نوشته های یک پیرمرد

@old_man_text
iri
Joined January 2026
Profile picture of ‌نوشته های یک پیرمرد‌
@old_man_text10 September 2026
ادامه ماجرای احمد:قبل از اینکه خاطرات جنگ را در ذهنش مرور کند به خانه رسید. کلید در را چرخاند و وارد شد. بوی غذای گرم به مشامش رسید.فهیمه روی زمین نشسته بود و سرش به کتاب های دانشگاهش گرم بود.- سلام بابا! خسته نباشی.احمد نگاهی به چهره دخترش انداخت، شبیه مادرش بود. همانقدر آرام و آرامش دهنده.
آفتاب کاملا غروب کرده بود. بوی خاک و سیمان همه جا را گرفته بود. ساکش را روی دوشش انداخت و به سمت پله های نیمه کاره حرکت کرد. + خداحافظ مهندس!- خداحافظ احمد جان. راستی، فردا دیوارچینی این طبقه تموم میشه؟+ آره مهندس چیز خاصی نمونده.- باشه خسته نباشی

Show this thread


Profile picture of ‌نوشته های یک پیرمرد‌
@old_man_text10 September 2026
آفتاب کاملا غروب کرده بود. بوی خاک و سیمان همه جا را گرفته بود. ساکش را روی دوشش انداخت و به سمت پله های نیمه کاره حرکت کرد. + خداحافظ مهندس!- خداحافظ احمد جان. راستی، فردا دیوارچینی این طبقه تموم میشه؟+ آره مهندس چیز خاصی نمونده.- باشه خسته نباشی

Profile picture of ‌نوشته های یک پیرمرد‌
@old_man_text11 August 2026
صدای گلوله و آژیر همه جا را گرفته بود. صفحه تلویزیون در تاریکی پذیرایی می درخشید. سهراب روی کاناپه لم داده بود و بازی برادر کوچکش نیما را نگاه میکرد. نیما با هیجان دکمه های دسته کنسول را فشار می داد. روی صفحه، کاراکتر بازی با شعله افکن ماشین های پلیس را به آتش می کشید و به مامور ها تیراندازی میکرد.

Profile picture of ‌نوشته های یک پیرمرد‌
@old_man_text10 August 2026
به نام خدا