صدای گلوله و آژیر همه جا را گرفته بود. صفحه تلویزیون در تاریکی پذیرایی می درخشید. سهراب روی کاناپه لم داده بود و بازی برادر کوچکش نیما را نگاه میکرد. نیما با هیجان دکمه های دسته کنسول را فشار می داد. روی صفحه، کاراکتر بازی با شعله افکن ماشین های پلیس را به آتش می کشید و به مامور ها تیراندازی میکرد.
سهراب به برادرش گفت:« مراقب باش. بعد این مرحله جایزه بزرگی میده » و موبایلش را گرفت و شروع به چک کردن اخبار کرد. گرانی، اعتراض، آشوب، فقر، حکومت و گرم ترین زمستان تاریخ...
بوی دود همه جا را گرفته بود. یک نفر فریاد زد: «گیرش آوردیم!». مامور مجروح و خسته، خودش را روی آسفالت سرد می کشید. به دیوار تکیه داد و چند جوانی که به سمتش می آمدند را نگاه کرد. موبایلش زنگ خورد. توان جواب دادن نداشت. جوان سیاه پوش تلفن را برداشت و دکمه سبز را فشار داد:« شوهرت؟ بیا صداش رو گوش کن. »
و فریاد زد:« سهراب منتظر چی هست؟ اون اگه اسلحه داشت الان هیچکدوممون اینجا نبودیم. »سهراب شروع کرد به لگد زدن . به یاد تمام چیزهایی که این حکومت باعثش بود. صدای خورد شدن استخوان مامور بلند شد اما کافی نبود. بیشتر میخواست. نفرتی که وجودش را گرفته بود هنوز ارضا نشده بود.
صدای گریه و جیغ های زن از پشت تلفن شنیده می شد. بطری بزرگی را از کوله اش بیرون آورد. درش را باز کرد و روی مامور ریخت. شعله کوچ فندک در چشمان بی جان مامور منعکس شد.
بوی انزجار آور پارچه و بنزین و گوشت در حال سوختن و دود غلیظ در هوا پخش شد. سهراب فقط خیره بود و چیزی نمیگفت. صدای فریاد های مرد ضعیف و ضعیف تر شد تا اینکه تبدیل به تلی از خاکستر سیاه و مچاله شد.
کلید را به آرامی در قفل در چرخاند و وارد شد. بوی بنزین و دود روی لباسش تمام خانه را پر کرد. نیما روی زمین خوابیده بود و دسته بازی کنارش افتاده بود. روی کاناپه نشست. تلویزیون هنوز روشن بود. کارکتر سیاه پوش در گوشه ای ایستاده بود و جنازه سوخته پلیس رو به رویش بود. موبایلش را برداشت و نوشت:#نه_به_اعدام 06:26 - 11 August 2026