داستان یک دایناسورِ مادر و بچههایش را نوشته بودم که مادر میمیرد و بچهها به تنهایی بزرگ و آبدیده میشوند. قبل از چاپ برای نوهام خواندم.گفت: «میشه مادرِ بچهدایناسورها نمیره؟ آخه بچهها مادرشان را خیلی دوست دارند.» قبول کردم و قبل از چاپ، پایان داستان را تغییر دادم.