سالها دست هایم رود خانه بودندکه از فراز صخره ها غروب مچاله شده ام را با چای حسرت سر می کشیدماکنون ایستاده امدُرست در مرز چشم های آبی اتنگاه ڪُنی زنده میشوم نگاه نڪُنی غرق میشومدر این جهان توفانی نفس بڪش مراتاعطر عاشقانه هايمتو را و مرا سبز کند ..#م_س