دختر کلاس نهمی را در آشوبها گرفته اند میگوید: با دوست پسرم آمدم قدم بزنم، پدرم کارمند بانک است و نمیتواند زندگی ما را اداره کند.پلیس با خانواده دخترک ارتباط میگیرید.برادر دخترک عصبانی میگوید: زنجیر گردن خواهرم را نگاه کنید، اگر پول نداشتیم این زنجیر گردنش چه میکرد؟ این بچه نمی داند ، اشتباه آمده