🚩unknown Soldier🚩

‌🚩unknown Soldier🚩‌'s header picture
Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌

🚩unknown Soldier🚩

@unknownSoldier5831
دانشجوی جنونم ، استاد من علیست...دانشجو معلم رشته ای آموزش ریاضی 👨‍🏫
iri
Joined اردیبهشت 1402
Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583131 خرداد 1405
کاش این کتاب آقای اکبرخانی را قبل از جنگ تحمیلی سوم مطالعه میکردم ...شاید قبل از جنگ فقط یک کتاب به دور از واقعیت بود ولی الان ...

Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583130 خرداد 1405
فقط چای هیئت خستگی آدم را از بین میبره 🥰

Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583130 خرداد 1405
🇮🇷 روایت جنگ رمضان🚀 موج چهاردهم: شب عملیات✍ پلک‌هایمان سنگین شده است. شکم‌هایمان هم. نمی‌دانم آخر پفک و چیپس و تخمه چطور قرار است با هم بسازند، آن هم قبل از سحری. دو سه ساعتی بود که توی ماشین کمین کرده بودیم. سردمان بود ولی بخاری را خاموش کرده بودم. می‌گفتم بنزینم تمام می‌شود.

Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583130 خرداد 1405
🇮🇷 روایت جنگ رمضان🚀 موج سیزدهم: مشت گره کرده (۲)چای را تا ته سر می‌کشد. بدون قند. اهرم سطل زباله‌ی قرمز را فشار می‌دهد. با کف پا. خراب است. خم می‌شود و درش را باز می‌کند. بوی زباله پخش می‌شود توی هوا. لیوان کاغذی را می‌اندازد داخلش.

Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583130 خرداد 1405
🇮🇷 روایت جنگ رمضان🚀 موج سیزدهم: مشت گره کرده (۱)✍ از وقتی یادم می‌آید ایستادن برایم زجرآور بود. بدترین لحظه‌ها، زمانی‌ بود که توی مدرسه صف می‌ایستادیم. کمرم درد می‌گرفت. الآن هم می‌گیرد. نه این که کف پاهام صاف باشند، به خاطر گودی کمر است. البته بچه‌ها می‌گویند این گودی نیست، چاله است.

Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583129 خرداد 1405
روایت جنگ رمضان هنوز هم ادامه داره ...منتها وقت نکردم قسمت های بعد را تدوین کنم انشالله امشب سعی میکنم قسمت جدید را بارگزاری کنم

Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583129 خرداد 1405
از جذابیت های #هیئت ما ...

Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583129 خرداد 1405
#هیئت امشب ...

Profile picture of ‌🚩unknown Soldier🚩‌
@unknownSoldier583127 خرداد 1405
🇮🇷 روایت جنگ رمضان🚀 موج دوازدهم: بیعت پشت چراغ قرمز می‌ایستم. از آینه‌ی وسط زن چادری را دنبال می‌کنم. از خیابان رد می‌شود. می‌رود ایستگاه اتوبوس و می‌ایستد. اگر برسم می‌خواهم برش دارم. حتما او هم می‌رود جایی که من و همسرم می‌رویم. شب گذشته بعد از با‌الحجه گفتن‌ها جانشین رهبری را اعلام کردند.