🇮🇷 روایت جنگ رمضان🚀 موج سیزدهم: مشت گره کرده (۲)چای را تا ته سر می‌کشد. بدون قند. اهرم سطل زباله‌ی قرمز را فشار می‌دهد. با کف پا. خراب است. خم می‌شود و درش را باز می‌کند. بوی زباله پخش می‌شود توی هوا. لیوان کاغذی را می‌اندازد داخلش.
چند قطره‌ی مانده در ته لیوان، زودتر از خود لیوان سهم سطل زباله می‌شوند. میشکا برمی‌دارد و الله قبول السین می‌گوید. دستش را روی دستگیره‌ی سمت راست در ماشین نگه می‌دارد و نگاهش به واحدهای تاریک رو به رویش قفل می‌شود. سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان میدهد و سوار می‌شود. درش بسته نمی‌شود.
باز می‌کند و محکم می‌کوبد. استارت می‌زند. روشن نمی‌شود. دوباره و سه باره سویچ را می‌چرخاند. صدای باندش بلند می‌شود. موج هنوز روی حاج مهدی است.
ادامه‌ می‌دهد: «حالا ما عهد وفا بستیم، همون مشت گره شده هستیم، این پرچم زمین نمیمونه». سرم را بالا می‌گیرم. ماه، بزرگتر و نزدیکتر از هر زمان اطراف خودش را روشن کرده است.ادامه دارد...•┈┈•••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•#موکب_امام_امت
12:08 - 20 June 2026

169 Views