میورش@Hunter26dReplying to @yegiraraبه دلتنگی قسم دردی شبیه درد دوری نیستکه جانت میرود هر لحظه اما زنده میمانی120761
بیگانه@yegirara6dReplying to @Hunter2به غیر از سالها دلتنگی و تشویش و بیخوابیمگر چیزی میان ماست؟ حاشا کن که حق داری...120531
میورش@Hunter25dReplying to @yegiraraتو شاید عاشقم هستی و مغروری نمی گوییتو مغروری که از دلتنگی و دوری نمی گویی120471
بیگانه@yegirara5dReplying to @Hunter2مغرور و بداخلاق بشو با همه، امابا من به ازین باش که با خلق جهانی...110301
میورش@Hunter25dReplying to @yegiraraهرچند نداری تو ز احساس نشانیمن عاشق لبخند توام گرچه ندانی110301
بیگانه@yegirara5dReplying to @Hunter2لب به «احساس» زدم مست شدم فهمیدم:شاعران مستترین طایفه هشیارند ...110311
میورش@Hunter24dReplying to @yegiraraهر بار که شد عمق نگاهم به تو خیرهشاعر شدم از ذوق تو، یک شاعر چیره110291
بیگانه@yegirara4dReplying to @Hunter2باخبر هستی نگاهم بی قرار چشم توست؟عاشق دیوانه ات چشم انتظار چشم توست...110251
میورش@Hunter23dReplying to @yegiraraگفته بودی كه چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزنیمژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی110201
بیگانه@yegirara3dReplying to @Hunter2گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدرگفتم آری خود نمیدانی که زیبایی چقدر...110251
میورش@Hunter23dReplying to @yegiraraمـژه بر هم نـزدم آینه سان در هـمه عـمـر بس که در دیده ی من شوق تماشای تو بود2102711
میورش@Hunter21dReplying to @yegiraraای خشت به خشتت همه زیبایی و احساسسلول به سلول تنت چیده چو الماسانگار خدا لحظه ی خلق تو و چشمتچرخانده قلم با همه ی دقت و وسواس110271