بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ۱۶۸ برای کودکان میناب به قلم: فتحعلی علوی سوق #تاماهوک در توسان آریزونا زاده شددر کارخانهای که نورهای مهتابی لالاییای از فولادزمزمه میکردند.کارگری عرق از پیشانی سترد،شیفت را تمام کرد و به سوی خانه راند،به سوی نقاشی مدادرنگی دخترشکه هنوز بر دریخچال چسبیده بود.ناخدایی بر ناوشکنی در خلیج فارسبه صفحهای خیره شد که سبز سوسو میزد،سپس کلمه را گفت.دستش هرگز دانهٔ اناری را در خود نگرفته بود،هرگز زنگ نخستین مدرسهای در میناب را نشنیده بودکه در هوای صبحگاهی موج بردارد.
موشک چون فرمانی از آتش پر کشید،خطابهای که هیچ کودکی را گریز از آن نبود.آنجا که زمین را بوسید، #الفبا فرو ریخت:الف. ب. پ. ت.بدل شد به غباری که از آن هیچ واژه ای نیست،سکوتی بیحروف و یگانهدرست همانجا که ۱۶۸ صداهمین دم پیشزمزمه میکردند: آسمان آبی است، پرنده آزاد است. اکنون کارخانه شیفت دوم را راه میاندازد.ناخدا گزارش روز را به خطی سنجیده مینگارد.دستی که کلید پرتاب را فشردشبها بر عکس پسر خود آرام میگیرد،و چیزی حس نمیکندجز شبح سنگین دکمهایکه دیگر نیست ..و جهانی که به قدر کفایت #نگریست. اما در #میناب،۱۶۸ کولهپشتی هنوز از قلابها آویزان است.درون آنها: جمع و تفریقی ناتمام،گلبرگی خشک از یاس، تیلهای آبی،و جغرافیای وطنیکه اکنون تنها ستارگان را نقشه میکند... 12:22 - 14 June 2026