خلوتی داریم و احوال خراب خویشتنزانچه بر دل مینشیند از عذاب خویشتنبار دیگر عشق رسوایی به بار آورده استآنچنان که ماندهام در التهاب خویشتناین دل و عشق و تمنای وصال و اشک و آهزار میبارد دو چشمم ، اشک ناب خویشتنمستی و می خوارگی از چشم یاری بی ریافکر می کردم لبانش چون شراب خویشتنبی خبر از آنکه ممنوع است بر من عشق اوعاقبت بر گردنم دار و طناب خویشتنآنچنان در سیخ عاشق پیشگی جا مانده امسوختم از آتش زیر کباب خویشتنعاشقی آوارگی دیوانگی شد حاصلیبر من و این عشق بی حد و حساب خویشتنشاعری شد عاقبت اندیشه ای در عاشقیتا بماند بر دل عاشق کتاب خویشتنایدریغ از آنکه چون فرزاد بیدل مانده اممانده ام تنها ز احوال خراب خویشتن#فرزادمقبلی@farzad_moghbeli