<<در تبعیدگاه ثانیه ها>>خوش حال میشم بخونیدش و نظرتون رو برام بنویسید:)
در میان چرخدندههای بیرحمِ زمان، جایی که ثانیهها نه به احترامِ دلتنگیهای ما، که به جبرِ طبیعت از میان انگشتانمان میلغزند، گاهی آدمی چنان در هیاهوی جهان گم میشود که نامِ خویش را نیز در آینه نمیشناسد.زندگی، این سفرِ کوتاه و پرشتاب، گاهی به جای آنکه رودخانهای آرام برای رسیدن به دریایی باشد
گردبادی است که تمامِ رویاهای کوچکِ ما را در خود میبلعد. ما میآییم، میسازیم، و در این راه، آنقدر درگیرِ سایهها و صداهای بلندِ پیرامون میشویم که یادمان میرود سکوتِ خودمان را بشنویم.
گذرِ زمان، شبیه به تندبادی است که برگهای درختِ وجودمان را یکییکی میچیند. نگاه که میکنی، میبینی آرزوهایی که روزی برایشان بیقرار بودی، حالا پشتِ غباری از عادتها و روزمرگیها خاک میخورند.جهان، با تمامِ ابهتِ صنعتی و شلوغیهای بیپایانش، چنان غرق در «شدن» است که«بودن» در آن به فراموشی سپرده شده.
آدمی در این هیاهو، تنهامیماند؛حتی وقتی میانِ هزاران نفر است.انگار در شهری شیشهای محبوس شدهایم که صداها در آن میپیچند،اماهیچ پیامی به مقصد نمیرسد.ما در زمان گم شدهایم؛ نه در گذشتهای که دیگر نیست و نه در آیندهای که نیامده، بلکه در همین لحظهی «حالِ»بیقرار که فرصتِ زیستن را از ما دریغ میکند.
غمانگیزترین بخشِ زندگی همین است: اینکه یک روز به عقب برگردی و ببینی در تمامِ آن سالهایی که میخواستی دنیا را راضی نگه داری، خودت را جایی در میانِ راه، در شلوغیِ خیابانها یا زیرِ فشارِ وظایف، جا گذاشتهای. و حالا، در سکوتِ سردِ شب،تنها چیزی که باقی مانده،
صدای تیکتاکِ ساعتی است که بیتفاوت به گم شدنِ تو، به پیش میرود! ✍🏻خانمِ سادات؛
23:04 - 2 June 2026