ادامه↓چشمان امامحسن… همان چشمان روشن و لطیف که شبیه چشمان مادرش، چشمان دخت رسول خدا بود، بیصدا به فرزندش میگفت: «دیدمت… و به راستی که تو فرزند منی… فرزند من و نوهی علیبنابیطالب…»قاسم آخرین نفسش را در آغوش حسین کشید…
در آن میدان، جایی که خاکش بوی غربت میداد و مثل لبهای خشکیدهی بنیهاشم از تشنگی ترک برداشته بود، قاسمبنالحسن آرامآرام در آغوش عمویش فرو میریخت؛ نه فرو ریختنِ یک جسم، که فروپاشیِ یک جهان کوچک در دلِ طوفانی از جنگ…Show this thread