او با دیگری قدم میزد،و هر گامش میخی بود بر تابوت خاطراتم.دستش در دست او،و من در حسرت همان دست،ذرهذره میپوسم.نفهمیدم چطور گذشت،فقط دیدم که دیگر نیستند،و من ماندهام با خیابانی که بوی او راروی شانههای دیگری جا گذاشته بود.چقدر حقیر است آدمی،وقتی میفهمد تنها داراییاش،حالا گرمای تن کسی دیگر است.برگشتم،اما انگار جایی برای برگشتن نمانده بود.حتی سایهام هم دیروز مرده بود،فقط من دیر فهمیدم.#یاس