22 April 2026
صبحش خواهرم زنگ زد گفت صدای انفجار رو شنیدید؟! دروغ چرا. من خواب بودم. صورت شسته و نشسته پوشیدم برم دنبالش.تمام بچه‌های مدرسه‌ای تو خیابون بودن. دستم چنان از این هیجانی که توی خیابون جریان داشت؛ می‌لرزید که نمی‌تونستم تایپ کنم...
✍🏻۸) بیاید از لحظه‌ی شنیدن خبر شهادت رهبر انقلاب بنویسیم.بنویسید چه زمانی خبر رو شنیدید، اون لحظه چه احساسی داشتید، چه افکاری توی سرتون بود، واکنش اطرافیاتون و خودتون چی بود و...🩵(💥میتونید جزئیاتی رو کم و زیاد کنید و بعضی چیزا رو بنا به صلاح خودتون تغییر بدید.)#چالش_نوشتن
Profile picture of ‌نون.قاف‌میم‌
@Nun_ghafmim22 April 2026
ی روحانی توی مسیر بود. ی پسره تَرک موتور داد زد گفت حاجی چیشد؟! زدن که... بعد فحش رکیک داد.مغازه‌ها می‌بستن. بعد خواهرم آمد.ی روحانی دیگه جلومون سبز شد. شاگردش هم کنارش بود و با هم صحبت می‌کردن. یکی بهشون فحش خیلی زشت داد...اون هم جلوی من و خواهرم و صدها آدم دیگه...
Profile picture of ‌نون.قاف‌میم‌
@Nun_ghafmim22 April 2026
آقا ما رسیدیم خونه.من تعریف کردم. گفتم این روحانیون برای نماز جماعت می‌رفتن. مامانم گفت چی می‌گی؟! ساعت هنوز ده نشده :)
خواهرم تا شب خونمون بود تا شوهرخواهرم آمد. اینجا کم کم شایعات پا گرفت. خواهرم گفت فرانس ۲۴ و اینترنشنال خبر شهادت رهبر رو دادن.طبقه بالایی‌مون دست می‌زد ...بعد پخش شد که مردم از خوشحالی ریختن تو خیابون. گفتم می‌شه دارید می‌رید خونه من هم ببرید ببینم چخبره؟!
06:51 - 22 April 2026

1 Reactions
251 Views


Profile picture of ‌نون.قاف‌میم‌
@Nun_ghafmim22 April 2026
خواهرم بهم گفت الان نیا. محمد اعصابش خورده. ما هم مستقیم می‌ریم خونه.یکی از همکارهای شوهرخواهرم زنگ زد و گفت رهبر رو همون صبح زدنش...من فورا به دبیر سابقم زنگ زدم. گفتم دیدید رهبر شهید شد؟!گفت تو از کجا می‌دونی؟!گفتم همکار دامادمون گفت...خندید و گفت واقعی نیست...
Profile picture of ‌نون.قاف‌میم‌
@Nun_ghafmim22 April 2026
خواهرم اینا رفتن. تموم شد تا سحر که من بیدار بودم.تا این که خبر اعلام شد. اون لقمه سحری تو دهنم موند. رو زمین نشستم و بابام هم از خواب بیدار شد. مامانم آشکاراً گریه کرد.بعد تلویزیون زیرنویس کرد که مردم ریختن بیرون. دیدم مامان اینا واکنشی نشون نمی‌دن. گفتم شما هم نیاید من می‌رم...
Profile picture of ‌نون.قاف‌میم‌
@Nun_ghafmim22 April 2026
مامانم تا لحظه‌ای که از در زدم بیرون گریه می‌کرد. بابام اما باهام آمد. محل ما خبری نبود. مترو خلوت بود.به بابام گفتم نکنه کسی نیاد؟!راسته‌ای که من بودم هم کسی نبود. اما اون سمت خیابون مردم بلند بلند گریه و عزاداری می‌کردن.راستش برام غریب بود. تا حالا تو چنین جاهایی نبودم ...
1 Reply