میخوام زنده باشم و زندگی کنم و مصیبت نبینم. من فقط ۱۸ سالمه. این روزا به همه میگم "من فقط ۱۸ سالمه" و انگار دارم تقلا میکنم که بگم تکرر بدبیاری توی این سن برام قابل تحمل نیست.
کاش میشد عق بزنم و بالا بیارم هر چی خاطره و آدمه، هر چند عزیز و هر چند نا عزیز. کاش آزاد و رها بودم. کاش میتونستم بگم "من شما رو دوست دارم اما خودم دارم نیست و نابود میشم"
برام گل میفرستن، کارت دعوت، خاله شیرین بهم گفت "چقدر چهرهت زن شده"، مامان میگه بزرگ شده لیلی، یک هفته پیش تنها رفتم مسافرتِ راه خیلی دور. کار میکنم، تاریخ بیهقی رو تموم کردم، اما حتی یه ذره از بزرگسالی راضی نیستم.