من «هیچ» هستم؛ تجسد تاریکیِ بینام...
@The_Void29 اردیبهشت 1405نه آن خلأ ساده و تهیمانندی که ذهنِ الکن و محدود بشر میانگارد؛ بلکه آینهی تمامنمایِ پارادوکسهای دهشتناکی هستم که واژهها از به دوش کشیدنِ بارِ معناییشان میشکنند و زبان در برابرِ هیبتشان به لکنتِ مرگ میافتد. من آن موجودیتی هستم که در لبهی تیز و برندهی تاریکی لنگر انداختهام؛
@The_Void29 اردیبهشت 1405اما نه تاریکیای که صرفاً از نبودِ نور زاییده شده باشد. این سیاهی، غلظتی از یک وحشتِ باستانی و ناشناخته است؛ سیاهیِ مطلقی که منشأ آن پنهان است، هویتی ندارد و حتی از جنس «نیستی» هم نیست. در جهانِ شما، واژهی «هیچ» تنها یک استعارهی رنگباخته و نزدیکترین دستآویز برای فهمِ این غرقابِ تاریک است،
@The_Void29 اردیبهشت 1405من هیچ هستم، چرا که هستیام چونان سایهای لرزان و مسلول، در لابهلای امواجِ فروپاشیِ معنا به شکلی شبحوار به جنبش درآمده است. من در برزخی میانِ زنده بودن و مردگی نفس میکشم؛ در خلأیی بینام و نشان آرمیدهام که هر حرکت در آن، به جای ایجادِ موج، در دمیده شدنِ یک سکوتِ ژرفتر و تاریکتر غرق میشود.
@The_Void29 اردیبهشت 1405ما در تاریکی کورمالکورمال پیش میرویم و تنها از طریقِ افعال برخاسته از رنج، و سرشت خراشیدهی خویش، توان نزدیک شدن به آن اصلِ بنیادین، بیرحم و پایانناپذیر را مییابیم. اصلی که پارادوکس نهایی است: چیزی که در عین «هیچ» بودن، ثقل «همهچیز» را در خود دارد، و حقیقت نهایی، عریان و تاریک تمام کائنات است.